تبلیغات
لوگوی سه گوش
مجنون لیلی - من ماندم و قصه ناتمام..........
شمع اگر سوخت و به پروانه وفادار نبود من برآنم که بسوزم به کنارت ، ای عشق
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ


*
*
*
*
*
*
*

تمام این سالها را پای پیاده آمده بود ، كفشهایش سوراخ شده بودند ، آفتاب صورتش را سوزانده بود، دستانش به خاطر گرفتن چوب دستی پر از تاول بود . مرد خسته از راه دور رسید و از آن دور چیزی دید . آفتاب وسط آسمان درخشید . مرد دستش را سایبان چشمانش كرد بركه ای دید .
می توانست آبی بنوشد ، زیر سایه درختش استراحت كند و باز هم به راهش ادامه دهد .
چرا سفر می كرد ؟
  
كسی نمی دانست . حتی خودش نمی دانست چرا سفر می كند. همیشه ساكت بود و حرف نمی زد . می گویند توی یك شب بارانی، خیس و عرق كرده از خواب پرید ، توشه ای برداشت و بدون حتی یك كلمه ناپدید شد .

              











mouse code|mouse code

كد ماوس